خانه
گاما

درسنامه آموزشی فارسی (3) کلاس دوازدهم

درس 9: کویر

بازدید105/4 K
تاریخ بروزرسانی1401/11/4

چشمهٔ آبی سرد که در تموز سوزان کویر، گویی از دل یخچالی بزرگ بیرون می‌آید، از دامنهٔ کوه‌های شمالی ایران به سینهٔ کویر سرازیر می‌شود و از دل ارگ مزینان سر بر می‌‌دارد. از این جا درختان کهنی که سالیانی دراز سر بر شانهٔ هم داده‌اند، آب را تا باغستان و مزرعه مشایعت می‌کنند. درست گویی عشق آباد کوچکی است و چنان که می‌گویند، هم بر انگارهٔ عشق آبادش ساخته‌اند. مزینان از هزار و صد سال پیش، هنوز بر همان مُهر و نشان است که بود ... .

قلمرو زبانی: تموز: ماه دهم از سال رومیان، تقریباً مطابق با تیرماه سال شمسی؛ ماهِ گرم / ارگ: قلعه‌ای کوچک که در میان قلعه‌ای بزرگ سازند، قلعه، حصار / سر برداشتن: سر بلند کردن / انگاره: طرح، نقشه / مزینان: روستایی است از توابع بخش مرکزی شهرستان داورزن در استان خراسان رضوی ایران / مشایعت: هم‌قدم شدن با کسی، از پی مسافر رفتن، همراهی با مهمان برای خداحافظی / هم بر انگارهٔ عشق‌آبادش ساخته‌اند: اندازهٔ یا نقشهٔ ساختارش مانند عشق آباد است. / ضرب‌المثلی برگرفته از این بیت حافظ «گوهر مخزن اسرار همان است که بود / حقهٔ مهر بدان مهر و نشان است که بود»

تاریخ بیهق از شاعران و دانشمندان و مردان فقه و حکمت و شعر و ادب و عرفان و تقوای مزینان یاد می‌کند. در آن روزگاری که باب علم بر روی فقیر و غنی، روستایی و شهری باز بود و استادان بزرگ حکمت و فقه و ادب، نه در «ادارات» که در غرفه‌های مساجد یا مَدرس‌های مدارس می‌نشستند و شاگرد بود که همچون جویندهٔ تشنه‌ای می‌گشت و می‌سنجید و بالاخره می‌یافت و سر می‌سپرد؛ نه به زور «حاضر و غایب»، بل به نیروی ارادت و کشش ایمان.

قلمرو زبانی: تاریخ بیهق: نام کتابی است که در قرن پنجم نوشته شد / بیهق: نام قدیم سبزوار / غرفه: اطاق، بالاخانه، هر یک از اناق‌های کوچکی که بالای اطراف سالن یا یک محوّطّه می‌سازند که مشرف بر محوّطّه است / مَدرس: جای تدریس.
قلمرو ادبی: استعاره: باب علم (علم مانند قلعه‌ای است که در دارد) / تاریخ بیهق مجاز از نویسنده تاریخ بیهقی / سرسپردن کنایه از پذیرفتننی / استعاره: نیروی اراده (ارده مانند موجودی است که نیرو دارد)- کشش ایمان (ایمان مانند چیزی است که کشش دارد) / تشبیه: شاگرد هم چون تشنه‌ای می‌گشت / تضاد: غنی و فقیر - روستایی و شهری - حاضر و غایب

صحبت مزینان بود. نزدیک هشتاد سال پیش، مردی فیلسوف و فقیه که در حوزهٔ درس مرحوم حاجی ملّاهادی اسرار - آخرین فیلسوف از سلسلهٔ حکمای بزرگ اسلام - مقامی بلند و شخصیّتی نمایان داشت، به این ده آمد تا عمر را به تنهایی بگذارد. بعد از حکیم اسرار، همهٔ چشم‌ها به او بود که حوزهٔ حکمت را او گرم و چراغ علم و فلسفه و کلام را او که جانشین شایستهٔ وی بود، روشن نگاه دارد؛ امّا در آستانهٔ میوه دادن درختی که جوانی را به پایش ریخته بود و در آن هنگام که بهار حیات علمی و اجتماعی‌اش فرا رسیده بود، ناگهان منقلب شد. شهر را و گیرودار شهر را رها کرد و چشم‌ها را منتظر گذاشت و به دهی آمد که هرگز در انتظار آمدن چون او کسی نبود.

قلمرو ادبی: کنایه: چشم‌ها به او بود، کنایه از «منتظر بودن» / میوه دادن کنایه از نتیجه دادن / چشم مجاز از نگاه / جوانی مجاز از عمر و دوره / بهار مجاز از زمان و آغاز / درخت استعاره از علم و فلسفه / حوزه: ناحیه، طرف / گرم و روشن نگاه داشتن: کنایه از «رونق بخشیدن» / تشبیه: چراغ علم، بهار حیات علمی / استعاره: درخت (استعاره از علم و فلسفه و کلام) / تشخیص: دِه منتظر کسی باشد / جوانی را به پای چیزی ریختن کنایه از صرف کردن عمر وی جدّ پدر من بود. من نیم قرن پیش از آمدنم به این جهان به سوی کویر پیش گرفت و به مزینان بازگشت.
قلمرو زبانی: اسلاف: گذشتگان، جمعِ سَلَف / اخلاف: جانشینان جمعِ خَلَف، فرزند صالح که بعد از مرگ پدر خود به صلاحیت مانده باشد.
قلمرو فکری: در روزگاری است که زندگی سخت آلوده است و انسان ماندن، سخت دشوار: در دورانی که زندگی دنیایی سخت پایبند می‌کند، ترک آن و دل نبستن به آن بسیار دشوار است.

وی جدّ پدر من بود. من هشتاد سال پیش، نیم قرن پیش از آمدنم به این جهان، خود را در او احساس می‌کنم؛ در نگاه او نشانی از من بوده است ... و امّا جدّ من، او نیز بر شیوهٔ پدر رفت. به همین روستای فراموش باز آمد و از زندگی و مردمش کناره گرفت و به پاکی و علم و تنهایی و بی‌نیازی و اندیشیدن با خویش وفادار ماند که این فلسفهٔ انسان ماندن در روزگاری است که زندگی سخت آلوده است و انسان ماندن، سخت دشوار. پس از او عموی بزرگم هم برجسته‌ترین شاگرد حوزهٔ ادیب بزرگ بود، پس از پایان تحصیل فقه و فلسفه و به ویژه ادبیات، باز راه اجداد خویش را به سوی کویر پیش گرفت و به مزینان بازگشت.

قلمرو ادبی: کنایه: خود را در او احساس می‌کردم، کنایه از «مثل او می‌اندیشم» / بر شیوهٔ کسی رفتن کنایه از پیروی کردن

آن اوایل سال‌های کودکی، هنوز پیوند ما با زادگاه روستایی‌مان برقرار بود و برخلاف حال، پامان به ده باز بود و در شهر، دست و پاگیر نشده بودیم و هر سال تابستان‌ها را به اصل خود، مزینان بر می‌گشتیم و به تعبیر امروزمان «می‌رفتیم».

آغاز تابستان، پایان مدارس! چه آغاز خوبی و چه پایان خوب‌تری! لحظهٔ عزیز و شورانگیزی بود؛ لحظه‌ای که هرسال از نخستین دم بهار، بی‌صبرانه چشم به راهش بودیم و آن سال‌ها، هرسال انتظار پایان می‌گرفت و تابستان وصال، درست به هنگام، همچون همه ساله، امید‌بخش و گرم و مهربان و نوازشگر می‌آمد و ما را از غربت زندان شهر به میهن آزاد و دامن گسترمان، کویر می‌بُرد؛ باز می‌گرداند.

قلمرو زبانی: پامان به ده باز بود: به دِه رفت و آمد داشتیم / غربت: دور از وطن، تنهایی
قلمرو ادبی: دست و پاگیر شدن کنایه از مزاحم و مانع / باز بودن پا کنایه از رفت و آمد/ دامن گستر کنایه از وسیع / ایهام: «دم 1- هنگام 2- نفس» - «گرم: 1- صمیمی 2- دارای دمای زیاد» / تشبیه: تابستان وصال / تشبیه: غربت زندان شهر «شهر را به زندانی تشبیه کرده است» / تشبیه: کویر مانند میهن آزاد است / تشخیص: تابستان گرم و مهربان و نوازشگر بیاید

...  در کویر، گویی به مرز عالم دیگرنزدیکیم و از آن است که ماوراء الطّبیعه را - که همواره فلسفه از آن سخن می‌گوید و مذهب بدان می‌خواند - در کویر به چشم می‌توان دید، می‌توان احساس کرد و از آن است که پیامبران همه از اینجا برخاسته‌اند و به سوی شهرها و آبادی‌ها آمده‌اند. «در کویر، خدا حضور دارد!» این شهادت را یک نویسندهٔ [اهل] رومانی داده است که برای شناختن محمّد و دیدن صحرایی که آواز پرِ جبرییل همواره در زیر غرفهٔ بلند آسمانش به گوش می‌رسد و حتّی در ختش، غارش، کوهش، هر صخرهٔ سنگش و سنگریزه‌اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا می‌شود، به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را در فضای اسرار آمیز آن استشمام کرده است.

قلمرو زبانی: ماورا: فراسو، آن سو، ماسوا، برتر / ماوراء الطبیعه: آن‌چه فراتر از عالم طبیعت و ماده باشد مانند خداوند، روح و مانند آنها / در کویر خدا حضور دارد: در کویر معنویت وجود دارد / الهام: در دل انداختن، افکندن خدا در دل کسی امری را که وی را به فعل یا ترک چیزی وادارد / استشمام: بوییدن
قلمرو ادبی: تشخیص: فلسفه از چیزی سخن بگوید، مذهب به چیزی بخواند، در کویر خدا حضور دارد، درخت و غار و ... چیزی را بر لب داشته باشد / حس آمیزی: اینکه بتوانیم ماورالطبیعه را ببینیم / تشبیه: عطر الهام (الهام مانند عطری است) / مجاز: فلسفه مجاز از فیلسوفان؛ مذهب مجاز از اهل مذهب / ایهام: آواز پر جبرئیل: 1- اثری از سهروردی 2- صدای بال فرشته وحی / تلمیح، استعاره، تشخیص: درختش، غارش،... تلمیح به آیه: «یسبح لله ما فی السموات و الارض......» / تشبیه: غرفه بلند آسمان

... آسمان کویر، این نخلستان خاموش و پر مهتابی که هرگاه مشت خونین و بی‌تاب قلبم را در زیر باران‌های غیبی سکوتش می‌گیرم، ناله‌های گریه‌آلود آن روح دردمند و تنها را می‌شنوم. ناله‌های گریه‌آلود آن امام راستین و بزرگم را که همچون این شیعهٔ گمنام و غریبش، در کنار آن مدینهٔ پلید و در قلب آن کویر بی‌فریاد، سر در حلقوم چاه می‌برد و می‌گریست. چه فاجعه‌ای است در آن لحظه که یک مرد می‌گرید! ... چه فاجعه‌ای! ...

قلمرو زبانی: آن روح دردمند: حضرت علی (ع) / این شیعهٔ گمنام: دکتر شریعتی / آن مدینهٔ پلید: شهر کوفه / نقش تبعی تکرار: چه فاجعه‌ای دوم / بدل: نخلستان خاموش؛ نخلستان پر مهتاب؛ بدل از آسمان کویر
قلمرو ادبی: تشبیه: آسمان کویر را به نخلستان تشبیه کرده است / قلب را به مشت تشبیه کرده است / باران‌های غیبی سکوت (اضافه تشبیهی) / ناله‌های گریه آلود آن امام را همچون این شیعه گمنام و غریب / استعاره: قلب کویر / حلقوم چاه (چاه مانند موجودی است که حلقوم دارد) / تشخیص: نگاه اسیر / تناقض: نخلستان خاموش و پرمهتابی / روح: مجاز از انسان (حضرت علی) / منظور از امام راستین: حضرت علی / شیعه گمنام: منظور دکتر علی شریعتی / مدینه پلید: منظور کوفه، استعاره تشخیص

نیمه‌شب آرام تابستان بود و من هنوز کودکی هفت هشت ساله. آن شب نیز مثل هر شب در سایه روشن غروب، دهقانان با چهارپایانشان از صحرا بازمی‌گشتند و هیاهوی گلّه خوابید و مردم شامشان را خورند، به پشت بامها رفتند؛ نه که بخوابند، که تماشا کنند و از ستاره‌ها حرف بزنند، که آسمان، تفرّجگاه مردم کویر است و تنها گردشگاه آزاد و آباد کویر.

قلمرو زبانی: گله: اسم جمع / تماشا: معنای قدیم (با هم راه رفتن) خود را از دست داد و معنای جدید گرفت (نظاره کردن)
قلمرو ادبی: تشبیه: آسمان مانند تفرّجگاه و گردشگاهِ مردم است.

آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم و به نظارهٔ آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلّقی که بر آن مرغان الماس پَر، ستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می‌زنند. آن شب نیز ماه با تلألؤ پر شکوهش از راه رسید و گل‌های الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین سر زد و آن جادّهٔ روشن وخیال انگیزی که گویی یک راست به ابدیّت می‌پیوندد:

«شاهراه علی»، «راه مکّه»! شگفتا که نگاه‌های لوکس مردم آسفالت‌نشین شهر، آن را کهکشان می‌بیند و دهاتی‌های کاهکش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه می‌رود. کلمات را کنار زنید و در زیر آن، روحی را که در این تلقّی و تعبیر پنهان است، تماشا کنید.

قلمرو زبانی: آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم: آن شب من نیز از وجود مادی خود چشم پوشیدم و غرق در عالم معنویت شدم و به تماشای آسمانی نشستم که معنویت الهام می‌کرد / نظاره: تماشا کردن، نگاه، نگریستن / گرم تماشا و غرق بودن: سخت مشغول نگاه کردن بودن / معلّق: آویزان، آویخته / دریای سبز معلّق: آسمان / قندیل: مشعل، چراغدان / سر می‌زدند: آشکار می‌شدند، می‌تابیدند / آن جاده روشن و خیال‌انگیز: کهکشان / تلألؤ: درخشندگی / قندیل: چراغ، چراغدان / تلقّی: دریافت، نگرش، تعبیر / لوکس: کالای تجملی و اشرافی / من خود را: خود: مفعول
قلمرو ادبی: خود در جمله اول مجاز از جسم / کنایه: من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم / استعاره: دریای سبز معلّق (آسمان) / مرغان الماس‌پر: ستارگان مانند مرغان الماس‌پر هستند / گل‌های الماس شکفت (استعاره از ستارگان) (تشبیه درون واژه‌ای) / آن جاده روشن و خیال‌انگیز: استعاره از «کهکشان» / نگاه‌های لوکس مردم آسفالت نشین: استعاره (نگاه مردم به کالایی لوکس تشبیه شده است) / واج‌آرایی مصوت «ا» / تشبیه: پروین به قندیل تشبیه شده است / تشخیص: تلقّی و تعبیر مانند انسانی است که روح دارد / من خوِد را: خود: مجاز از وجود و جسم / حسن تعلیل: کهکشان، شاه راه علی (علت سفیدی آسمان) کهکشان (وجود سیاره‌هاست)
قلمرو فکری: کلمات را کنار زنید و در زیر آن، روحی را که در این تلقّی و تعبیر پنهان است، تماشا کنید: نویسنده بین نگاه‌های تجملی مردم شهری و نگاه سادهٔ مردم روستایی تفاوت قائل می‌شود و واژه‌ها را برای رساندن معنا کافی نمی‌داند و برای رسیدن به معنویات آنها را ناتوان می‌داند و معتقد است باز نمودن امور معنوی در عالم معانی صورت می‌گیرد.

چنین بود که هر سال که یک کلاس بالاتر می‌رفتم وبه کویر برمی‌‌گشتم، از آن همه زیبایی‌ها و لذّت‌ها و نشئه‌های سرشار از شعر و خیال و عظمت و شکوه و ابدیت پر از قدس و چهره‌های پر از «ماورا» محروم‌تر می‌شدم تا امسال که رفتم، دیگر سر به آسمان بر نکردم و همه چشم در زمین که اینجا ... می‌توان چند حلقه چاه عمیق زد و ... آنجا می‌شود چغندر کاری کرد ... ! و دیدارها همه بر خاک و سخن‌ها همه از خاک! که آن عالم پُر شگفتی و راز، سرایی سرد و بی‌ روح شد، ساختهٔ چند عنصر! و آن باغ پر از گ‌های رنگین و معطّر شعر و خیال و الهام و احساس در سَمومِ سرد این عقل بی‌درد و بی‌دل پژمرد  و صفای اهورایی آن همه زیبایی‌ها که درونم را پر از خدا می‌کرد، به این علم عددبین مصلحت‌اندیش آلود و من آن شب، پس از گشت‌ و گذار در گردشگاهِ آسمان، تماشاخانهٔ زیبا و شگفت مردم کویر، فرود آمدم و بر روی بام خانه، خسته از نشئهٔ خوب و پاک آن «اسرا» در بستر خویش به خواب رفتم.

قلمرو زبانی: همه چشم در زمین: نگاه مادی شد / نشئه: حالت سرخوشی و مستی / قدس: پاکی، صفا، قداست. / سرا: خانه / سَمَوم: باد بسیار گرم و زیان رساننده / اهورایی: ایزدی، خدایی، منسوب به اهورا / پر از خدا: مسند
قلمرو ادبی: چهره‌ها: مجاز از مردم / ماورا: مجاز از معنویت / سر به آسمان برنکردن و چشم به زمین داشتن: کنایه از نگاه مادی و علمی داشتن / چند حلقه چاه عمیق زدن و چغندر کاری کنایه از دید مادی داشتن / عالم پرشگفتی و راز استعاره از آسمان / تشخیص: سرا بی‌روح باشد / استعاره: عقل بی‌درد (عقل مانند انسانی است که درد داشته باشد و بی‌دل باشد) / استعاره: علم عدد بین باشد و مصلحت اندیش / تشبیه: شعر، خیال، الهام و احساس مانند باغی پر از گل / تشبیه: گردشگاه آسمان / تشبیه: کویر به تماشاخانه تشبیه شده است / سَموم سرد این عقل: اضافهٔ تشبیهی / تناقض: سموم سرد / ایهام: اسرا:  1- سیر در شب  2- نام هفدهمین سورهٔ قرآن کریم / پر از خدا: کنایه از سرشار از معنویت / سرد و بی‌روح بودن: کنایه از دلپذیر نبودن / آن باغ: استعاره از آسمان.
قلمرو فکری: مفهوم: علم زدگی و تغییر نگرش معنوی به مادی / سودجویی از طبیعت

کویر، علی شریعتی (با تلخیص)

قلمرو زبانی (صفحهٔ 74 کتاب درسی)

 

1- از متن درس، برای هر یک از معانی زیر، واژه‌های معادل بیابید.
- باد گرم مهلک: سَموم
- تماشا: نظاره
- آویزان: معلّق
- نگرش: تلقی

2- چهار گروه اسمی که اهمیّت املایی داشته باشند، از متن درس بیابید و بنویسید.
تلألو ماه - غم غربت - ماوراءالطبیعه - نشئه و خوشی - سَموم سرد - دریای سبز معلّق - علم مصلحت اندیش - گشت و گذار

به انواع دیگر از «وابسته‌های وابسته» توجّه کنید:

الف) صفتِ صفت: اسم + ــِـ + صفت + ـِـ + صفت

برخی از صفت‌ها، صفت‌های همراه خود را بیشتر معرّفی می‌کنند و دربارهٔ ویژگی‌های آنها توضیح می‌دهند؛ این صفت با صفت همراه خود، یک جا وابستهٔ هسته می‌شود. مانند:

- پیراهنِ آبیِ روشن
پیراهنِ: هسته
آبیِ: صفت
روشن: صفت

- رنگِ سبزِ چمنی

در نمونه‌های بالا، واژه‌های «روشن» «چمنی» وابستهٔ وابسته از نوع «صفتِ صفت» هستند.

ب) قید صفت: کلمه‌ای است که دربارهٔ اندازه و درجهٔ صفت پس از خود توضیح می‌دهد؛ مانند:

- دوستِ بسیار مهربان
دوستِ: هسته 
بسیار: قید
مهربان: صفت

- شرایطِِ تقریباً پایدار

واژه‌های «بسیار» و «تقریباً» وابستهٔ وابسته، از نوع «قیدِ صفت» هستند.

3- در کدام گروه‌‌های اسمی زیر، «وابستهٔ وابسته» به کار رفته است؟ نوع هریک را مشخّص کنید.
- تموز سوزان کویر: وابستهٔ وابسته ندارد.
- سه دست لباس ایرانی: سه دست (ممیّز)
- قلب آن کویر: قلب آن (صفت مضاف‌الیه)
- این معار خوش ذوق: وابستهٔ وابسته ندارد.
- هوای نسبتاً پاک: نسبتاً (قید صفت)
- شاگرد حوزهٔ ادبی: ادبی (صفت مضاف‌الیه)

4- عبارت زیر را با توجّه به موارد «الف» و «ب» بررسی کنید.

- آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم و به نظارهٔ آسمان رفته بودم.

الف) گروه‌‌های اسمی
آن: صفت اشاره
شب: هسته
روی: هسته
بام: مضاف‌الیه
خانه: مضاف‌الیه مضاف‌الیه

ب) نقش دستوری واژه‌های مشخّص شده
آن شب: گروه قیدی
نظارهٔ آسمان: گروه متمّم (نظاره: متمم / آسمان: مضاف‌الیه متمم)

قلمرو ادبی (صفحهٔ 75 کتاب درسی)

 

1- آرایه‌ای ادبی را در بند «نهم» درس مشخّص کنید.
تلمیح (ناله‌های گریه آلود حضرت علی بر سر چاه) - تشبیه (آسمان کویر به نخلستان خاموش) - اضافهٔ تشبیهی (مشت خونین و بی‌تاب قلب / باران سکوت) - استعاره (مدینهٔ پلید استعاره از کوفه) - تشخیص (قلب کویر بی فریاد)

2- دو نمونه «تلمیح» در متن درس بیابید و توضیح دهید.
الف) ناله‌ای گریه آلود آن امام راستین که سر در چاه می‌کرد و می‌گریست: تلمیح به داستان گریستن حضرت علی (ع) بر سر چاه
ب) برای شناختن محمّد و دیدن صحرایی که آواز پر جبرئیل همواره  در زیر غرفهٔ بلند آسمانش به گوش می‌رسد: تلمیح به کتاب و «آواز پر جبرئیل» اثر شهاب‌الدّین سهروردی

3- متن درس، بخشی از «سفرنامه» محسوب می‌شود یا «حسب حال»؟ دلیل خود را بنویسید.
حسب حال است؛ زیرا نویسنده به شرح و احوال زندگی خود می‌پردازد و گزارشی از خاطرات دوران کودکی خود را بیان می‌کند.

قلمرو فکری (صفحهٔ 76 کتاب درسی)

 

1- در متن درس، چه کسی به «جوینده‌ای تشنه» مانند شده است؟ چرا؟
شاگردان مدرسه؛ زیرا نه به زور «حاضر و غائب» بلکه به خاطر نیروی ارادت و ایمان سر کلاس درس حاضر می‌شدند و کاملاً شیفتهٔ علم بودند.

2- نویسنده با مقایسهٔ زندگی روستایی و زندگی شهری، به چه تفاوت‌هایی اشاره دارد؟
اینکه دیدگاه مردم شهر یک دید مادی‌گرایانه به دنیاست اما مردم روستا نگرشی کاملاً معنوی و عاطفی دارند.

3- مضمون کلّی هر سرودهٔ زیر، از سهراب سپهری، با کدام بخش از متن درس ارتباط دارد؟

الف) در کف‌ها کاسهٔ زیبایی، / بر لب‌ها تلخیِ دانایی / شهرِ تو در جای دگر / ره  می‌بَر با پای دگر.
مفهوم: دانایی سبب هجرت است.
ارتباط با: امّا در آستانهٔ میوه دادن درختی که جوانی را به پایش ریخته بود و در آن هنگام که بهار حیات علمی و اجتماعی‌اش فرا رسیده بود. ناگهان منقلب شد. شهر را و گیر و دار شهر را رها کرد و چشم‌ها را منتظر گزاشت و به دهی آمد که هرگز در انتظار آمدن چون او کسی نبود.

ب) من نمازم را وقتی می‌خوانم / که اذانش را باد گفته باشد سر گلدستهٔ سرو / من نمازم را پی تکبیرة‌الحرام علف می‌خوانم / پی قد قامت موج
مفهوم: ستایش همهٔ اجزای طبیعت از خداوند.
ارتباط با: و حتّی درختش، غارش، کوهش، هر صخرهٔ سنگش و سنگریزه‌اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا می‌شود.

روان‌خوانی: بوی جوی مولیان

من زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهه اسب آغاز کردم. در چهار سالگی پشت قاش زین نشستم. چیزی نگذشت که تفنگ خفیف به دستم دادند. تا ده سالگی حتّی یک شب هم در شهر و خانهٔ شهری به سر نبردم.

ایل ما در سال دو مرتبه از نزدیکی شیراز می‌گذشت. دست‌فروشان و دوره‌گردان شهر، بساط شیرینی و حلوا در راه ایل می‌گستردند. پول نقد کم بود. مزهٔ آن شیرینی‌های باد و باران خورده و گرد و غبار گرفته را هنوز زیر دندان دارم.

از شنیدن اسم شهر، قند در دلم آب می‌شد و زمانی که پدرم و سپس مادرم را به تهران تبعید کردند، تنها فرد خانواده که خوشحال و شادمان بود، من بودم؛ نمی‌دانستم که اسب و زینم را می‌گیرند و پشت میز و نیمکت مدرسه‌ام می‌نشانند. نمی‌دانستم که تفنگ مشقی قشنگم را می‌گیرند و قلم به دستم می‌دهند.

پدرم مرد مهمّی نبود؛ اشتباهاً تبعید شد. مادرم هم زن مهمّی نبود؛ او هم اشتباهاً تبعید شد. دار و ندار ما هم اشتباهاً به دست حضرات دولتی و ملّتی به یغما رفت.

قلمرو زبانی: شیهه: صدا و آواز اسب / قاش: قاچ، قسمت برآمدهٔ جلوی زین؛ کوههٔ زین / تفنگ خفیف: تفنگ سبک آموزشی / باد و باران خورده: کهنه و غیر بهداشتی / مزه زیر دندان داشتن: مزه را به یاد داشتن، مزه را احساس کردن / قند در دلم آب می‌شد: بسیار خوشحال بودم / تفنگ مشقی: تفنگ تمرینی، تفنگ اسباب بازی چوبی / دار و ندار: کل دارایی / حضرات دولتی: مقامات دولتی، بزرگان دولتی (به طنز) / یغما: غارت، تاراج، به یغما رفتن: غارت شدن.
قلمرو ادبی: بو: ایهام: 1- عطر و رایحه 2- امید و آرزو / جناس: بو و مو / کنایه: به سرنبردن (نماندن) زیر دندان داشتن مزه (در خاطر داشتن) / قند در دل آب شدن (خوشحالی بسیار زیاد) / «گرفتن اسب و زین» و «گرفتن تفنگ مشقی» (کنایه از محروم کردن از خوشی) / به یغما رفتن دار و ندار (غارت تمام دارایی) طنز سیاسی/ جناس: بو و جو / جناس: باز و باز / پدرم مرد مهمی نبود اشتباهاً تبعید شد ... :طنز

برای کسانی که در کنار گواراترین چشمه‌ها چادر می‌افراشتند، آب انبار آن روزی تهران مصیبت بود. برای کسانی که به آتش سرخ بَن و بلوط خو گرفته بودند، زغال منقل و نفت بخاری آفت بود. برای مادرم که سراسر عمرش را در چادر باز و پُرهوای عشایری به سر برده بود، تنفّس در اتاقکی محصور، دشوار و جان‌فرسا بود. برایش در حیاط چادر زدیم و فقط سرمای کشنده و برف زمستان بود که توانست او را به چهاردیواری اتاق بکشاند.

ما قدرت اجاره حیاط دربست نداشتیم. کارمان از آن زندگی پُر زرق و برق کدخدایی و کلانتری به یک اتاق کرایه‌ای در یک خانهٔ چند اتاقی کشید. همه جور همسایه در حیاطمان داشتیم؛ شیر فروش، رفتگر شهرداری، پیشخدمت بانک و یک زن مجرّد. اسم زن همدم بود. از همه دل‌سوزتر بود. روزی پدرم را به شهربانی خواستند. ظهر نیامد. مأمور امیدوارمان کرد که شب می‌آید. شب هم نیامد. شب‌های دیگر هم نیامد.

قلمرو زبانی: بَنَ: درختی خودرو و وحشی که در برخی نقاط کوهستانی ایران می‌روید، پستهٔ وحشی / خو: عادت / محصور: حصار شده / امیدوارمان: «مان» نقش مفعولی دارد (ما را) امیدوار می‌کرد.
قلمرو ادبی: تشبیه: زغال منقل و نفت بخاری مثل آفت بودند. / کنایه: «زندگی پُر زرق و برق کدخدایی و کلانتری» کنایه از زیبایی‌های ظاهری. خوگرفتن با آتش سرخ بن و بلوط کنایه از انس گرفتن با طبیعت / تشخیص: لیسانس
نمی‌گذاشت در ایل بمانم./ استعاره: خیال‌ها می‌بافتند.
قلمرو فکری: برای کسانی که به آتش سرخ بَن و بلوط خو گرفته بودند، زغال منقل و نفت بخاری آفت بود: یعنی آن گرما که حاصل سوختن چوب بن و بلوط است، گرمای طبیعی دارد و به جان می‌نشیند؛ حال آنکه گرمای حاصل از زغال منقل و نفت، گرمای مصنوعی دارد و در اصطلاح عوام نمی‌چسبد (خوش نمی‌افتد)

غصّهٔ مادر و سرگردانی من و بچّه‌ها حدّ و حصر نداشت. پس از ماه‌ها انتظار یک روز سر و کلّه‌اش پیدا شد. شناختنی نبود. شکنجه دیده بود. فقط از صدایش تشخیص دادیم که پدر است؛ همان پدری که اسب‌هایش اسم و رسم داشتند؛ همان پدری که ایلخانی قشقایی بر سفرهٔ رنگینش می‌نشست همان پدری که گله‌های رنگارنگ و ریز و درشت داشت و فرش‌های گران‌بهای چادرش زبانزد ایل و قبیله بود.

پدرم غصّه می‌خورد. پیر و زمین‌گیر می‌شد. هر روز ضعیف و ناتوان‌تر می‌گشت. همه چیزش را از دست داده بود، فقط یک دل خوشی برایش مانده بود؛ پسرش با کوشش و تلاش درس می‌خواند. من درس می‌خواندم. شب و روز درس می‌خواندم. به کتاب و مدرسه دل بستگی داشتم. دو کلاس یکی می‌کردم. شاگرد اوّل می‌شدم. تبعیدی‌ها، مأموران شهربانی و آشنایان کوچه و خیابان به پدرم تبریک می‌گفتند و از آیندهٔ درخشانم برایش خیال‌ها می‌بافتند. سرانجام تصدیق گرفتم. تصدیق لیسانس گرفتم. یکی از آن تصدیق‌های پر رنگ و رونق روز. پدرم لیسانسم را قاب گرفت و بر دیوار گچ فرو ریختهٔ اتاقمان آویخت و همه را به تماشا آورد. تصدیق قشنگی به شکل مربع مستطیل بود. مزایای قانونی تصدیق و نام و نشان مرا با خطّی زیبا بر آن نگاشته بودند. آشنایی در کوچه و محلّه نماند که تصدیق مرا نبیند و آفرین نگوید.

قلمرو زبانی: حد و حصر نداشت: بسیار زیاد بود / سر و کلّه‌اش پیدا شد: خودش آمد / اسم و رسم داشتند: مشهور بودند / بر سفرهٔ رنگینش می‌نشست: بخشنده بود / زبانزد ایل و قبیله بود: معروف بود / پیر و زمین گیر شده بود: ضعیف و ناتوان شده بود / یک دل‌خوشی برایش مانده بود: شادی کمی داشت / دو کلاس یکی می‌کردم: جهشی می‌خواندم / خیال‌ها می‌بافتند: مطالبی می‌گفتند / تصدیق گرفتم: گواهی فارغ التحصیلی گرفتم
قلمرو ادبی: کنایه: اسم و رسم داشتن (باارزش بودن) / بر سفرهٔ رنگین نشستن (پذیرایی خوب با انواع غذاها) / گله‌های ریز و درشت داشت (کنایه از توانگری) / زبانزد بودن: مشهور بودن و اسم و رسم: مجاز از شهرت

پیرمرد دل‌خوشی دیگری نداشت. روز و شب با فخر و مباهات، با شادی و غرور به تصدیقم می‌نگریست و می‌گفت: «جان و مالم و همه چیزم را از دست دادم ولی تصدیق پسرم به همهٔ آنها می‌ارزد.»

پس از عزیمت رضا شاه -که قبلاً رضاخان بود و بعداً هم رضاخان شد- همهٔ تبعیدی‌ها رها شدند و به ایل و عشیره بازگشتند و به ثروت از دست رفته و شوکت گذشتهٔ خود دست یافتند. همه بی‌تصدیق بودند؛ به جز من. همه‌شان زندگی شیرین و دیرین را از سر گرفتند.

چشمه‌های زلال در انتظارشان بود. کوه‌های مرتفع و دشت‌های بی‌کران در آغوششان کشید. باز زین و برگ را بر گردهٔ کَهَرها و کُرَندها نهادند و سرگرم تاخت و تاز شدند. باز در سایهٔ دلاویز چادرها و در دامن معطّر چمن‌ها سفره‌های پُر سخاوت ایل را گستردند و در کنارش نشستند. باز با رسیدن مهر، بار سفر را بستند و سرما را پشت سر گذاشتند و با آمدن فروردین، گرما را به گرمسیر سپردند و راه رفته را باز آمدند.

در میان آنان فقط من بودم که دودل و سرگردان و سر در گریبان بودم. بیش از یک سال و نیم نتوانستم از مواهب خداداد و نعمت‌های طبیعت بهره‌مند شوم. لیسانس داشتم. لیسانس نمی‌گذاشت که در ایل بمانم. ملامتم می‌کردند که با این تصدیق گران‌قدر، چرا در ایل مانده‌ای و عمر را به بطالت می‌گذرانی؟! باید عزیزان و کسانت را ترک گویی و به همان شهر بی‌مهر، به همان دیار بی‌یار، به همان هوای غبارآلود، به همان آسمان دود گرفته بازگردی و در خانه‌ای کوچک و کوچه‌ای تنگ زندگی کنی و در دفتری یا اداره‌ای محبوس و مدفون شوی تا ترقّی کنی.

قلمرو زبانی: زین و برگ: زین و یراق اسب / گُرده: میان دو کتف که سنگینی کوله بر روی آن افتد، میان دو شانه، پایین گردن از پشت / کَهر: اسب یا استری که به رنگ سرخ تیره است / کُرَند: اسبی که رنگ آن میان زرد و بور باشد / مواهب: جِ موهبت، بخشش‌ها / بطالت: بیکاری، بیهودگی
قلمرو ادبی: روز و شب مجاز از همیشه / رضاخان بودن در قبل و بعد کنایه از ناپایداری قدرت و مقام / بار سفر بستن کنایه از آماده سفر و مهاجرت شدن / زندگی شیرین: حس آمیزی / تشخیص: چشمه‌های زلال در انتظار کسی باشند - کوه‌های مرتفع و دشت‌های بی‌کران در آغوششان کشید - دامن معطّر چمن - سفره پر سخاوت - گرما را به گرمسیر سپردند - لیسانس نمی‌گذاشت که در ایل بمانم / دو دل کنایه در شک و تردید / محبوس و مدفون شدن برای ترقی: پارادوکس / ایهام: بی‌مهر 1- بی‌محبت، 2- بدون خورشید از شدّت آلودگی / جناس ناهمسان: شیرین و دیرین / سر در گریبان بودن: کنایه از در اندیشه بودن.
قلمرو فکری: رضاشاه که قبلاً رضاخان بود و بعداً هم رضاخان شد: قبلا آدم مهمی نبود و بعداً هم آدم مهمی نشد.

چاره‌ای نبود. حتّی پدرم که به رفاقت و هم‌نشینی من سخت خو گرفته بود و یک لحظه تاب جدایی‌ام را نداشت، گاه فرمان می‌داد و گاه التماس می‌کرد که تصدیق داری، باید به شهر بازگردی و ترقی کنی!

بازگشتم؛ از دیدار عزیزانم محروم ماندم. پدر پیر، برادر نوجوان و خانوادهٔ گرفتارم را -درست در موقعی که نیاز داشتند- از حضور و حمایت خود محروم کردم. درد تنهایی کشیدم. از لطف و صفای یاران و دوستان دور افتادم. به تهران آمدم. با بدنم به تهران آمدم. ولی روحم در ایل ماند. در میان آن دو کوه سبز و سفید، در کنار آن چشمهٔ نازنین، توی آن چادر سیاه، در آغوش آن مادر مهربان.

در پایتخت به تکاپو افتادم و با دانشنامهٔ رشتهٔ حقوق قضایی، به سراغ دادگستری رفتم تا قاضی شوم و درخت بیداد را از بیخ و بن براندازم. دادیاری در دو شهر ساوه و دزفول به من پیشنهاد شد.

قلمرو ادبی: کنایه: با بدنم به تهران آمدم (کنایه از آمدن به اجبار و بی‌علاقگی و انزجار) ولی روحم در ایل ماند (کنایه از دلبستگی و علاقه به ایل) / اضافه تشبیهی: درخت بیداد / برانداختن کنایه از نابودی؛ طنز دارد.

سری به ساوه زدم و دربارهٔ دزفول پرس‌وجو کردم. هر دو ویرانه بودند. یکی آب‌وهوایی داشت و دیگری آن را هم نداشت. دلم گرفت و از ترقّی عدلیّه چشم پوشیدم و به دنبال ترقّی‌های دیگر به راه افتادم. تلاش کردم و آن‌قدر حلقه به درها کوفتم تا عاقبت از بانک ملّی سر در آوردم و در گوشهٔ یک اتاق پر کارمند، صندلی و میزی به دست آوردم و به جمع و تفریق محاسبات مردم پرداختم. شاهین تیزبال افق‌ها بودم. زنبوری طفیلی شدم و به کنجی پناه بردم.

قلمرو زبانی: عدلیّه: دادگستری / طفیلی: منسوب به طفیل، وابسته، آن که وجودش یا حضورش در جایی، وابسته به وجود کس یا چیز دیگری است؛ میهان ناخوانده.
قلمرو ادبی: تشبیه: ساوه و دزفول را به ویرانه‌ای تشبیه کرده است. / من مانند شاهین تیزبال افق‌ها بودم. (من الان) زنبوری طفیلی شدم و به کنجی پناه بردم. / کنایه: دلم گرفت (اندوهگین شدم) / چشم پوشیدم: صرف‌نظر کردم / حلقه به در کوفتم (تلاش کردم) / سر در آوردن از جایی (رسیدن به جایی) / طفیلی بودن: کنایه از وابستگی / تضاد: شاهین تیزپای افق با زنبور طفیل

بیش از دو سال در بانک ماندم و مشغول ترقّی شدم. تابستان سوم فرا رسید. هوا داغ بود. شب‌ها از گرما خوابم نمی‌برد. حیاط و بهار خواب نداشتم. اتاقم در وسط شهر بود. بساط تهویه به تهران نرسیده بود. شاید هنوز اختراع نشده بود. خیس عرق می‌شدم. پیوسته به یاد ایل و تبار بودم. روزی نبود که به فکر ییلاق نباشم و شبی نبود که آن آب‌وهوای بهشتی را در خواب نبینم. در ایل چادر داشتم؛ در شهر خانه نداشتم. در ایل اسب‌سواری داشتم؛ در شهر ماشین نداشتم. در ایل حرمت و آسایش و کس و کار داشتم؛ در شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوهگسار نداشتم.

قلمرو زبانی: بهارخواب: جایی که در فصل بهار می‌خوابند / بساط تهویه: وسایلی برای ایجاد هوای مطبوع در اتاق‌ها و سالن‌ها اندوه گسار: غم‌گسار
قلمرو ادبی: تشبیه: هوای ییلاق را به آب‌وهوای بهشتی تشبیه کرده است / کنایه: خوابش را می‌دیدم (آرزو داشتن)
قلمرو فکری: مفهوم طنز در مورد کارمندی بانک / سختی زندگی در شهر

نامه‌ای از برادرم رسید، لبریز از مهر و سرشار از خبرهایی که خوابشان را می‌دیدم: «... برف کوه هنوز آب نشده است. به آب چشمه دست نمی‌توان برد. ماست را با چاقو می‌بریم. پشم گوسفندان را گل و گیاه رنگین کرده است. بوی شبدر دوچین هوا را عطر آگین ساخته است. گندم‌ها هنوز خوشه نبسته‌اند. صدای بلدرچین یک دم قطع نمی‌شود. جوجه کبک‌ها، خط و خال انداخته‌اند. کبک دری در قلّه‌های کمانه، فراوان شده است. بیا، تا هوا تر و تازه است، خودت را برسان. مادر چشم به راه توست. آب خوش از گلویش پایین نمی‌رود.»

نامهٔ برادر با من همان کرد که شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی!

آب جیحون فرو نشست؛ ریگ آموی پرنیان شد؛ بوی جوی مولیان مدهوشم کرد. فردای همان روز، ترقّی را رها کردم. پا به رکاب گذاشتم و به سوی زندگی روان شدم. تهران را پشت سر نهادم و به سوی بخارا بال و پر گشودم. بخارای من ایل من بود.

قلمرو زبانی: کبک دری: کبکی که در دره و کوه می‌باشد. خوابش را می‌دیدم: آرزویشان را می‌کردم / شبدر دوچین: شبدری که دوبار پس از روییدن چیده شده باشد / جوجه کبک‌ها، خط و خال انداخته‌اند: جوجه کبک‌ها بزرگ شده‌اند / کبک دری: کبک‌های درّه‌ای، کبک خوش آواز / کمانه: نام کوهی در منطقه ونک از توابع شهرستان سمیرم استان اصفهان / فردای همان روز: همان وابسته وابسته
قلمرو ادبی: کنایه: خوابش را می‌دیدم (آرزو داشتن) / به آب چشمه نمی‌توان دست برد کنایه از سردی و خنکی زیاد / ماست را با چاقو می‌بریم کنایه از سفت بودن زیاد ماست / رنگین شدن پشم گوسفندان با گل و گیاه: کنایه از سرسبزی و پرپشتی گیاهان / جوجه کبک‌ها، خط و خال انداخته‌اند کنایه از بزرگ شدن / چشم به راه بودن کنایه از منتظر بودن / آب خوش از گلویش پایین نمی‌رود کنایه از نداشتن آرامش / تلمیح: شعر رودکی / پرنیان شدن ریگ آموی: متناقض‌نما (پارادوکس) / تشبیه کنایه از برطرف شدن سختی / پا به رکاب گذاشتن کنایه از اقدام برای حرکت یا کاری / بو: ایهام: 1- بو 2- آرزو

بخارای من، ایل من، محمد بهمن بیگی

درک و دریافت (صفحهٔ 81 کتاب درسی)

 

1- نویسنده در این متن، از زبان طنز بهره گرفته است؛ دو نمونه از آن را در متن بیابید.
1- پدرم مرد مهمّی نبود؛ اشتباهاً تبعید شد. مادرم هم زن مهمّی نبود؛ او هم اشتباهاً تبعید شد. دار و ندار ما هم اشتباهاً به دست حضرات دولتی و ملّتی به یغما رفت.
2- بیچاره خبر نداشت که بانک از آن همه اسکناس فقط هزینهٔ هفته‌ای از ماهم را می‌داد و بقیهٔ مخارج را از همان گوسفندانی فراهم می‌کردم که در دو قدمی او می‌چریدند.

2- با توجّه به جملهٔ زیر:
«نامهٔ برادر با من همان کرد که شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی!»
الف) چرا نویسنده با خواندن نامهٔ برادر خود، داستان تاریخی امیر سامانی را به یاد می‌آورد؟
زیرا همانگونه که شعر و چنگ رودکی سبب حرکت امیر سامانی از هرات به وطن اصلی خود، یعنی بخارا شد، نامهٔ برادر نیز باعث شد که نویسنده ترقی در تهران را رها کرده و به وطن اصلی خود یعنی عشیره و قبیلهٔ خود بازگردد.
ب) اشاره به شعر و چنگ رودکی، بیانگر کدام ویژگی «شعر» است؟ تلمیح

درس 9: کویر